یه سلام عاشقونه
با یه بغض بی بهونه
می نویسم تا بدونی
یاد تو، تو دل می مونه
یادته وقتی می رفتی
دم به دم نگات می کردم
بغض سنگین توی چشمام
گفتی: صبر کن برمی گردم
یادته قسم می خوردیم
عزیزم بی تو میمیرم
اما حالا که تو نیستی
من با دلتنگی اسیرم
یادمه وقتی می گفتم
به خدا نمیری از یاد
آه سردی می کشیدی!
توی قلبم مثل فریاد
اما حالا که تو نیستی
حال و روز من خرابه
آخر قصه ی عاشق
اشک و ماتم و سرابه
اما حالا که می بینم
بی تو دل رنگی نداره
توی آسمون چشمام
غروبا بارون می باره
می دونی طاقت ندارم
با غم و غصه اسیرم
زود بیا که خیلی تنهام
به خدا بی تو میمیرم
میخوام از امروز حرف های خودمو توی وبلاگم بنویسم
نمی دونم کار درستی میکنم یا نه....
ولی الان خیلی چیزهاست که می ترسم بعد از مرگم ناگفته بمونه...
پس بهتره یه جایی این حرفارو به زبون بیارم...
شاید بعد از مرگم حسرتی بر دل دیگران باشد ....
یا شایدم بقیه بتونن ازش استفاده ببرن...
خب از کجا شروع کنم ...
بذارید یکم بهش فکر کنم ...بله درسته من یه ترسی دارم ...
می ترسم آنقدر كه حتی جرأت نوشتن خواسته ام را ندارم...
فقط می دانم اگر دستش را در دستانم نداشته باشم زندگی ام معنایی ندارد و
دلیلی برای بودم نیست !!؟
دلم می خواهد فریاد بزنم ...
آهای دنیا منم من فرزند آدم و می طلبم مایه آرامش جانم را. یكی مرا بازگوید
چرا از بودن و نبودنش لذتی ندارم !
شاید چون می ترسم از نه فقط می خواهم بدانم آیا زمانی هست
تا كلمه ترس را از واژه نامه ذهنم پاك گردانم...
تو زندگیم همیشه هدفم این بود که بتونم زندگی کنم ....با همه مشکلاتش
فقط میخواستم زندگی کنم همین ...دوست داشتم زنده بمونم و زندگی کنم ...
شاید بخاطر این بود که خودمو لایق یه زندگی خوب میدونستم ...
شاید باخودم فکرمیکردم که من بلدم زندگی کنم...
هیچوقت فراموش نکنین که توی زندگی عشق مهمه ولی نه اونقدری که همه زندگیتونو بهش ببندین نه...
چون آدم باید خودش خالق عشق باشه ...
یعنی خودش بتونه باعشق زندگی کنه و یا حتی میتونه عشقو بوجود بیاره...
درسته حتما نباید عاشق یه انسان بشیم که بهمون بگن عاشق ...نه ...
ما می تونیم عاشق هر چیز زیبایی بشیم ...
و به امیدش زندگی کنیم ... خدا اولین عشق من بود ...
باهاش زندگی کردم ... همه چیز خوب بود ...
هرچی میخواستم برآورده میکرد ... هر دعایی داشتم مستجاب میکرد...
البته منم بنده شکرگذاری بودم ...برخلافش عمل نمیکردم ...
همه چیز داشت خوب پیش میرفت ... تا اینکه عشقم از آسمانی
به عشق زمینی انتقال یافت ....
تا اینکه اتفاقی توی زندگیم افتاد که برام جالب بود ...
*بقیش باشه واسه پست بعدی*