تبليغاتX
سنگ صبور غمهام

سنگ صبور غمهام

اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره هام خط میزنم...

وقتی کسی رو دوست داری ...

 

وقتی کسی رو دوست داري حاضری جون فداش کنی

حاضری دنيا رو بدی فقط يک بار نگاهش کنی.


به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی

رو همه چيز خط بکشی حتی رو برگ زندگی.

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد باشه

فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه.

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزنی

خيلی چيزا رو می شکنی تا دل اون رو نشکنی.

حاضری که بگزری از دوستای امروز و قديم

اما صداشو بشنوی شب از ميون دو تا سيم.

حاضری قلب تو باشه پيش اون گرو

فقط خدا نکرده اون يک وقت بهت نگه برو.

حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی.

حاضری هر جا که بری به خاطرش گريه کنی

بگی که مهتاجشی و به شونه هاش تکيه کنی.

وقتی کسی تو قلبته يک چيز قيمتی داری  

ديگه به چشمت نمياد اگر که ثروتی داری .

حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه

به خاطر اون کسی که خيلی برات با ارزشه.

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش کنی

پشت سرت هر چی ميگن چيزی نگی گوش کنی

 حاضری که بگذری از مقررات و دين و درس

وقتی کسی رو دوست داری معنی نميده ديگه ترس


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 23:16  توسط zizo  | 

گمت کردم

 

رفاقت با زمستون کار من نیست

نمی خوام خشکسالیمو ببینی

واست رو می کنم هرچی ندارم

شاید دستای خالیمو ببینی

مثه ابرا همش تبعید می شم

با هیچ کوهی سرسازش ندارم

این موجم که بادریا قهر کرده

بدون تو من آرامش ندارم

گمت کردم ولی غافل ازینکه

خدا با این بزرگی گم نمیشه

کسی که محو تصویر بهشته

دیگه بازیچه گندم نمیشه

دارم نابود میشم دود میشم

دلم هرشب یه داغ تازه داره

یه کاری کن دارم از بین میرم

آخه دلتنگی هم اندازه داره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 14:22  توسط zizo  | 

باز هم دلتنگی

 

وقتی در ایوان دلتنگی هایت می نشینی...

 وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی...

وقتی دیگر کسی برای شنیدن جمله هایت به اندازه لحظه ای فرصت نمی گذارد...

کسی هست که می شود به او پناه برد. ..

کسی که شب دلتنگی را با او می توان قسمت کرد...

نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن...

تا چه وقت می خواهی یاس هایت را به ساقه گلهای گلدان های اتاقت پیوند بزنی؟

تا چه وقت می خواهی در کوره راه هایی که برای خودت ساخته ای قدم برداری؟

می توان از تاریکی ها گذشت می توان خود را در کوچه های سبز دوباره یافت...

یک نفر هست یک نفر که تا خواب دوباره چشم هایت با توست...

شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن........تنها با او!!!

تنها کسی که می توانی  درد دلهات رو بهش بگی ...

کسی که هیچ وقت ازت گلایه ای نداره...

کسشی که هیچوقت سرزنشت نمیکنه ...

اره ... اونه که می بینه و صداش درنمیاد ...

اونه که نمیذاره حق کسی پایمال بشه ...

اونه که صبوره همه رازهارو تونسته توی دلش جابده...

همیشه حسرت خیلی حرفهاست که میخواد گلوی آدمو پاره کنه...

امروز حرفی ندارم واسه گفتن ...

فقط سکوت ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 12:1  توسط zizo  | 

دلتنگی

 

یه سلام عاشقونه

با یه بغض بی بهونه

می نویسم تا بدونی

یاد تو، تو دل می مونه

یادته وقتی می رفتی

دم به دم نگات می کردم

بغض سنگین توی چشمام

گفتی: صبر کن برمی گردم

یادته قسم می خوردیم

عزیزم بی تو میمیرم

اما حالا که تو نیستی

من با دلتنگی اسیرم

یادمه وقتی می گفتم

به خدا نمیری از یاد

آه سردی می کشیدی!

توی قلبم مثل فریاد

اما حالا که تو نیستی

حال و روز من خرابه

آخر قصه ی عاشق

اشک و ماتم و سرابه

اما حالا که می بینم

بی تو دل رنگی نداره

توی آسمون چشمام

غروبا بارون می باره

می دونی طاقت ندارم

با غم و غصه اسیرم

زود بیا که خیلی تنهام

به خدا بی تو میمیرم

میخوام از امروز حرف های خودمو توی وبلاگم بنویسم

نمی دونم کار درستی میکنم یا نه....

ولی الان خیلی چیزهاست که می ترسم بعد از مرگم ناگفته بمونه...

پس بهتره یه جایی این حرفارو به زبون بیارم...

شاید بعد از مرگم حسرتی بر دل دیگران باشد ....

یا شایدم بقیه بتونن ازش استفاده ببرن...

خب از کجا شروع کنم ...

بذارید یکم بهش فکر کنم ...بله درسته من یه ترسی دارم ...

می ترسم آنقدر كه حتی جرأت نوشتن خواسته ام را ندارم...

 فقط می دانم اگر دستش را در دستانم نداشته باشم زندگی ام معنایی ندارد و

دلیلی برای بودم نیست !!؟

 دلم می خواهد فریاد بزنم ...

 آهای دنیا منم من فرزند آدم و می طلبم مایه آرامش جانم را. یكی مرا بازگوید

چرا از بودن و نبودنش لذتی ندارم !

شاید چون می ترسم از نه فقط می خواهم بدانم آیا زمانی هست

تا كلمه ترس را از واژه نامه ذهنم پاك گردانم...

تو زندگیم همیشه هدفم این بود که بتونم زندگی کنم ....با همه مشکلاتش

فقط میخواستم زندگی کنم همین ...دوست داشتم زنده بمونم و زندگی کنم ...

شاید بخاطر این بود که خودمو لایق یه زندگی خوب میدونستم ...

شاید باخودم فکرمیکردم که من بلدم زندگی کنم...

هیچوقت فراموش نکنین که توی زندگی عشق مهمه ولی نه اونقدری که همه زندگیتونو بهش ببندین نه...

چون آدم باید خودش خالق عشق باشه ...

یعنی خودش بتونه باعشق زندگی کنه و یا حتی میتونه عشقو بوجود بیاره...

درسته حتما نباید عاشق یه انسان بشیم که بهمون بگن عاشق ...نه ...

ما می تونیم عاشق هر چیز زیبایی بشیم ...

و به امیدش زندگی کنیم ... خدا اولین عشق من بود ...

باهاش زندگی کردم ... همه چیز خوب بود ...

هرچی میخواستم برآورده میکرد ... هر دعایی داشتم مستجاب میکرد...

البته منم بنده شکرگذاری بودم ...برخلافش عمل نمیکردم ...

همه چیز داشت خوب پیش میرفت ... تا اینکه عشقم از آسمانی

به عشق زمینی انتقال یافت ....

تا اینکه اتفاقی توی زندگیم افتاد که برام جالب بود ...

*بقیش باشه واسه پست بعدی*

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 14:37  توسط zizo  | 

به عشق تو می نویسم تا بخوانی و این قلب عاشق مرا باور کنی

 

گرچه می سوزم از این آتش به جان 

خدایا کفر نمی گویم ، پریشانم ،

چه می خواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهم ،

 اسیر آتش عشق چه گرمایی دارد این آتش عشق تو ،

قلب مرا می سوزاند چه لذتی دارد سوختن در آتش عشق تو ،

مرا عاشقتر می کند

چه زیباست خاکستر شدن از گرمای عشق تو

و چه نورانی است شعله های آتش این قلب سرخ تو

بسوزان مرا ، آنقدر با شعله هایت مرا بسوزان تا خاکستر شوم

هر ذره از شعله های آتش عشقت برایم شیرین است ،

زیرا از ذره ذره آن محبت و عشق می بارد

می سوزم در این آتش عشقت ، می سازم با این لحظه ها

و می نازم به این پاکی و صداقتت

افتخار میکنم به تو ، به این قلب آتشین تو و به این رنگ زیبای شعله های

سوزناک و پر از مهرت به شمع خاموش دلم گرمای عشق دادی تا روشن

شود و صحنه دلم را نورانی کند

فصل سرد احساسم را با گرمای عشقت تبدیل به مرداد داغ عاشقی کردی

چه آتش فروزانی دارد این عشق تو ، و چه گرمایی دارد

این احساس پر از مهر تو بسوزان مرا ،

بسوزان تا مثل شمع آب شوم ،

مثل پروانه بسوزم

و مثل یک عاشق دلسوخته مجنون شوم

می سوزم در عشقت و عاشقتر میشوم ای یار من

 

******************************************

 

به بلندای صبرم دیواری ساخته ام از جنس تنهایی و انتظار

حتی پنجره امید هم دیگر نوری ندارد

همه جا تاریک است و غبار گرفته

غم غربت در جانم لانه کرده و تنها دانه های اشکم صورتم را نوازش می کنند

هیچکس را ندارم جز خیال داشتن تو...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 12:35  توسط zizo  | 

منو حالا نوازش کن

 

 

 منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست 

 شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن همین حالا که تب دارم

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کاره سختی نیست

بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دَم رفتن تو چشمات غصه میشینه

 همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1390ساعت 13:12  توسط zizo  | 

دل تو ، دل من

 

 

بهار

 

 

دل تو اولین روز بهار...

                    دل من آخرین جمعه سال...

                            وچه دورند و چه نزدیک بهم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 14:2  توسط zizo  | 

عشق واقعی

 

مانده

 

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگی مو

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگی مو

 

چرا تو اول قصه همه دوسم می دارن

وسط قصه می شه سر به سر من میزارن

تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می زارن

  

می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

 

تا با یک نیشه زبون بترک و خراب بشه

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

 

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

 

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

 

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونا

یه دروغگو می شم و همیشه ورد زبونام

 

یک نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم

با چه تیری اونی که دوسش دارم شیکار کنم

 

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟؟؟

 

توبمان

 

تو بمان و دگران 


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران


رفتم از كوی تو ليكن عقب سرنگران


ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردی


تو بمان و دگران وای بحال دگران


می‌روم تا كه به صاحبنظری باز رسم


محرم ما نبود ديده‌ی كوته‌نظران


دلِ چون آينه‌ی اهل صفا می‌شكنند


كه ز خود بی‌خبرند اين زخدا بی‌خبران


سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

 

دلتنگم

گاه دلتنگ مي شوم

دلتنگتر از همه دلتنگي ها

گوشه اي مي نشينم

و حسرت ها را مي شمارم

و باختن ها را،

و صداي شکستن ها را...

نمي دانم من کدام اميد را نااميد کرده ام

و کدام خواهش را نشنيدم

و به کدام دلتنگي خنديدم

که اين چنين دلتنگم.

دلتنگم، دلتنگ...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 13:24  توسط zizo  | 

من غریبم

 

من یه دختر غریبه توی شهر آدمک ها...

مثل آدم های قصه واسه خیلیا معما...

 

 

مثل قطره های بارون گریه هر لحظه باهامه...

توی بی حاصلی عمر سیب سرخ لحظه هامه...

 

 

پر دانایی اوجم خالی از قدرت پرواز...

پرم از لحن کبوتر تهی از دانش آواز...

 

 

گنگ یک سکوت زردم سردم از نگاه مردم...

مثل چهره ی حقیقت طرح از پناه مردم...

 

 

شروع زندگیمون نقطه پایان گل هاست...

کسی باورش نمی شه قهرمان یک زن تنهاست...


 

 

 

 

در آغوشم بگیر


در آغوشم بگیر امشب ، ببین از ترس می لرزم


مدارا کن کمی با من ، به همدردی که می ارزم


هنوزم خواب می بینم ، که میگیرن تورو از من


که می دزدن من و از تو ، که می گن قلبشو بشکن


چه معصومانه می خندی ، به کابوسای هر روزم


ببین اشکامو باور کن ، تو آتیشم که می سوزم


کسی جز عشق با من نیست ، همین جا آخر دنیاست


همین جا عاشقم میشی ، چقدر تقدیر من زیباست


تو داری سخت می گیری ، خیالی نیست با من باش


یه کاری کن نگم ای وای ، یه کاری کن نگی ای کاش


چقدر حال خوشی دارم ، تنم عطر تورو میده


تو خوشحالی که من خوبم ، از این بهتر کسی دیده


از اینجا تا تو راهی نیست ، اگر چه سخته می تونم


مسیر زندگیمونو ، به سمت ما بچر خونم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 17:35  توسط zizo  | 

تولدت مبارک مهردادجان

 

 

اگر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم

اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم

اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم

 اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم

 ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق...

 اما هر چه هستم دوستت دارم

مهرداد جان  تولدت مبارک

ای همیشگی ترین عشق خودم

 *************************************

 

مهربانم با تو عهدی میبندم ناگسستنی

فراموش نشدنی و ماندگار

قلبم را به تو هدیه میدهم

به تو که سرتاپای وجودت را ذره ذره دوست میدارم

به تو که روحت را

سرشتت را

عصاره وجودت را میپرستم

و به آن عمیقا عشق میورزم

ای عزیز ستودنی

مهربان ماندنی

نازنین خواستنی

بدان و آگاه باش که من

تو را

هیچگاه

هیچ کجا

هیچ لحظه ای

تنها نخواهم گذاشت

و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد

مطمئن باش

تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان

فصل پائیز ... فصل شکفتن تو

رو بهت تبریک میگم

... قلبم با تموم وجود تقدیم تو  ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 آبان1389ساعت 14:44  توسط zizo  |